تبليغاتX
نگارک‌ها

نگارک‌ها

نگاه هشت وبلاگ‌نویس به زشت و زیبای زندگی

اینجا و آن جا، از عرفان می گویند و از عارف می نویسند...بازار داغ جلساتی که حالا تا پسله پستوی کوی و برزن کشیده شده، مثل مکاره ای پر از رنگ و لعاب، استاد و مرید خرید و فروش می شود، خرقه به تن می کنند تا در پناه ذکر و دعا، بی اذن صاحب نفس و کامل نظر، یک شبه نظر باز آسمان های هفت گانه شوند،کشف و شهود کنند، رازهای مستور و گنج های معلق را به طرفه عینی پیش چشم آورند و...مردم مرید شوند و شیره جان و روح دردمندشان تسلیم مشتی غول راه و دزد طریق گردد به بهای هیچ و قدر پوچ...حالا ماجراها پیش چشم است، عرفان سرخ پوستی، کله پوستی، عرفان سبز و سیاه شیطانی، عرفان آمریکای لاتین، روح آفریقایی و...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 13:33  توسط سید محمد میرفصیحی  | 

یکم ـــ آقای نماینده آبادان برای بازدید مرکز فرهنگی ، هنری شهر آمده بود. جمعی جوان هنرمند از اهالی تئاتر و موسیقی هم آمده بودند در فرصت پیش آمده با آقای نماینده صحبت کنند، درد بگویند و درمان بشنوند ... اول، همین جماعت هنرمند گفتند، گفتند در شهر، اقیانوسی از استعداد در همه هفت هنر بین جوانان موج می زند، اما به سبب نبود امکانات و پول و بودجه هرز می رود، کمک کنید سدی نیرومند بر این استعداد مواج هنر بزنیم تا همگان ببینند، آبادان چه ها دارد و چه و چه... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 18:36  توسط سید محمد میرفصیحی  | 

 

     بانوی ریز نقش راهنما در موزه ملی ایران، چنان با حرارت و گرمی، با اشاره های سر و دست، با فراز و فرود بخشیدن به کلماتی که از سنگ و رنگ و نقش و نقوش تاریخی می گفت، سحرمان کرده بود که دو ساعتی تمام از دنیای پیرامون بریدیم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 14:37  توسط سید محمد میرفصیحی  | 

 

     در نمایشگاه کتاب نشسته بودم و با دو دوست اهل قم که نمایشگاه را برگزار کرده‌اند، خوش و بش می‌کردم که وارد شد ... او را چند باری با سر و وضع آشفته در حال گدایی‌کردن دیده بودم. وقت پول خواستن از مردم، جیغ می زد، زنجموره می‌کرد و جوری خدا ... پيغمبر و التماس مي‌كرد که راستش مو به تن آدم سیخ می‌شد ...
     دخترك کنار میز نمایشگاه ایستاد، کیفش را از شانه گرفت و گفت: پول خرد نمی‌خواهید؟! پول درشت می‌خواهم! معطل پاسخ دوستم نشد، مشت مشت اسکناس مچاله از کیف بیرون می‌ریخت، پول خرد و سکه ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 17:27  توسط سید محمد میرفصیحی  | 

 

     نزدیک به سیصد سالی فاصله بود، میان شکست چالدران تا از پای درآمدن شاهزاده زند، لطفعلی خان که در تلاطم زخم و خون و شمشیر، در قلعه بم ـــ که حالا چیزی از آن نمانده ـــ گرفتار شد و کمی بعد، به دست سرسلسله قاجار، چشمانش از حدقه درآمد...ایران در این میانه وحدت ارضی خود را باز یافته، چون نگینی، دگر بار در آسیا می درخشید، اما نوسان رخ دادهای زمانه و مردانی که بر سریر قدرت آمدند و رفتند و داستان هایی که بسیاری شان را تاریخ به یادها آورده همان نبود که باید می بود...تخت مرصع صوفیان که به دست افغان ها افتاد، گر چه به دست با کفایت نادر شاه، سیزده سال بعد نجات یافت، اما دوباره و در سال هایی کوتاه، دست به دست شد و جز بیست سال در حکومت وکیل الرعایا، گویی زمان با طوفان برادر شده و گردبادی تند از حوادث می ساخت...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 18:5  توسط سید محمد میرفصیحی  |