تبليغاتX
<"center"> نگارک‌ها - ضیافت سنگ ...

نگارک‌ها

نگاه هشت وبلاگ‌نویس به زشت و زیبای زندگی

 

    بانوی ریز نقش راهنما در موزه ملی ایران، چنان با حرارت و گرمی، با اشاره های سر و دست، با فراز و فرود بخشیدن به کلماتی که از سنگ و رنگ و نقش و نقوش تاریخی می گفت، سحرمان کرده بود که دو ساعتی تمام از دنیای پیرامون بریدیم...

 

پاسارگاد

 

      من و نوید ـــ دوستم ــ همراه جمعی جوان دانشجو و بعد جماعت دانش آموز پا به پای خانم مقدم نژاد از کنار کاسه های لعابی و نشانه های پیش از تاریخ حرکت کردیم تا نشانه های یگانه و ممتاز امپراطوری پارسی عهد کوروش و داریوش هخامنشی و بعد اشکانی و ساسانی و اسلامی...برای ما که اندکی تاریخ می دانستیم، سفر بلند و کوتاهی بود. حالا دانسته هایمان را در پیش چشم می دیدیم که با هنرمندی راهنمای موزه در وجودمان ثبت می شد. چه قدر اشاره و کنایه لابلای این نقوش کهن جا گرفته، چه نمادهای روشنی سوار بر پاره سنگ ها برای ما مانده ...

    هر جا نگاه می کردم، هرچه از بانوی راهنما می شنیدم، جنسی از سنگ داشت، سنگ ها بودند که خسته و مانده از تاریخ می گفتند...نوید فیلم می گرفت، بچه های دانشجو که ما همراهشان بودیم، مثل ما، مات و ساکت گوش سپرده بودند به بانوی راهنما که با ادای هنرمندانه هر کلمه، گویی جرعه ای از دریای دانسته هایش را به کاممان می ریخت ...

 

 

    من، یک گوشم پر از موسیقی بود که از دستگاه کوچکی، دورژاک و برامس و هایدن و چایکوفسکی و بتهوون پخش می کرد و گوش دیگرم تیز کلماتی که برخاسته از آن همه سنگ با شکوه و یگانه، در فضا جاری بود ...

    از آبادان تا تهران تا موزه ایران باستان تا آن نشانه ها و یادگارها و سنگ ها آمده بودم...بازدید که تمام شد، ازبانوی راهنما پرسیدم: خسته نمی شوی (؟) گفت: مگر می شود از ضیافت سنگ ها خسته شد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 14:37  توسط سید محمد میرفصیحی  |