
تلخ است، اما بايد بپذيريم كه در جهان نكبتباري زندگي ميكنيم؛ جهاني كه دردهايش بيشتر از سرخوشيهايش و گريه و شيونهايش، پرطنينتر از لبخند و خندههايش است.
دوستان عزيز:
ما در جهاني زندگي ميكنيم كه هر هفته در آن بيش از يك ميليون نفر به دليل اشكال گوناگون فقر ميميرند و براي هميشه با طلوع خورشيد خداحافظي ميكنند؛
ما در جهاني زيست ميكنيم كه بيش از پانصد ميليون نفر از شهروندانش، از وحشت جنگ، تنهايي زندان، درد شكنجه و از شدت گرسنگي به حال مرگ افتاده و بارها و بارها از خداي خويش طلب مرگ ميكنند تا از شر اين فشارها و كابوسها براي هميشه رها شوند.
ما در جهاني تن به «زنده» گي دادهايم كه متجاوز از سه ميليارد نفر از مردمانش حتا نميتوانند آزادانه و بدون ترس از كشته شدن يا مورد حمله قرار گرفتن به عبادتگاه مورد نظر خود رفته و خدايشان را آنگونه كه دوست دارند، پرستش كنند.
ما در زمانهاي زنده هستيم و نفس ميكشيم كه سه چهارم از همنوعان ما، نه يخچالي براي نگهداري مواد غذايي خود دارند، نه سقفي بالاي سر خويش، نه تنپوشي بر تن و نه جايي براي خوابيدن ...
و ما در زميني زندگي ميكنيم كه كمتر از يكدرصد از مردمانش ميدانند پسانداز چيست و چند سكهاي همواره در جيبشان يافت ميشود.
ميبينيد!
ما ايرانيها همچنان دلايل پرشماري براي برخورداري از احساس خوشبختي و بختياري داريم. پس چرا:
به گونهاي كار نكنيم كه انگار نيازي به پول نداريم؟
به گونهاي عشق نورزيم كه انگار هيچ كس تا به حال ما را نرنجانده است؟
به گونهاي نرقصيم كه انگار كسي ما را نگاه نميكند؟
به گونهاي آواز نخوانيم كه انگار كسي صداي ما را نميشنود؟
و به گونهاي زندگي نكنيم كه انگار اينجا بهشت است و من يگانه مهمان ممتاز و افتخاري آن؟




