تبليغاتX
<"center"> نگارک‌ها - چرا عبدالكريم سروش را نبايد اعدام كرد؟!

نگارک‌ها

نگاه هشت وبلاگ‌نویس به زشت و زیبای زندگی

آنان که محیط فضل و آداب شدند ؛ در جمع كمال شمع اصحاب شدند
ره زين شب تاريك نبردند به روز ؛ گفتند فسانه‌اي و در خواب شدند

خيام

مگر او چه گفته است؟!

     عجيب است، امّا وقتي محتواي بيش از 90 درصد بد و بيراه‌هايي را كه در قالب مثلاً «نقد» نثار دكتر سروش شده است، مي‌خوانم؛ بيش از پيش در‌مي‌يابم كه اغلب ما مردم، حتي به اصطلاح روشنفكرهامان، حوصله شنيدن و خواندن كامل و بي‌واسطه‌ي نظرات فردي را كه مي‌خواهيم به مخالفتش برخواسته و حكم ارتداد و كفر و اعدامش را صادر كنيم، نداريم! درد بزرگي كه بيش از يك‌هزار سال است ايرانيان با خود حمل مي‌كنند؛ دردي كه حسن نراقي در كتاب «چرا درمانده‌ايم» يا همان «جامعه‌شناسي خودماني‌اش» به گوشه‌هايي از دلايلش به شيوايي اشاره كرده و فرياد برآورده تا بكوشيم: هرگز حقيقت را در پاي وجاهت قرباني نكنيم.
    بگذريم ...

جان فداي نفس نادره مرداني باد
كه كم و بيش نگشتند به هر بيش و كمي

    اوّل ببينيم سروش چه گفته است كه خالق «رنگ خدا» و «بچه‌هاي آسمان» را واداشته تا حكم ارتداد و كافر بودنش را در مجامع عمومي فرياد ب‌زند.
سروش مي‌گويد:
   - آن‌ چه پيامبر (ص) از خدا دریافت می‌کند، مضمون وحی است.
   - برخی مفسران فکر می‌کنند وحی در مسایل صرفاً دینی مانند صفات خداوند، حیات پس از مرگ و قواعد عبادت خطاپذیر نیست. آن‌ها می‌پذیرند که وحی می‌تواند در مسایلی که به این جهان و جامعه‌ی انسانی مربوط می‌شوند، اشتباه کند. این مفسران اغلب استدلال می‌کنند که این نوع خطاها در قرآن خدشه‌ای به نبوت پیامبر وارد نمی‌کند.
   - سخن مرا این‌جا به اشتباه نفهمید: این اتحاد معنوی با خدا به معنای خدا شدن پیامبر نیست. این اتحادی است که محدود به قد و قامت خود پیامبر است. این اتحاد به اندازه‌ی بشریت است؛ نه به اندازه‌ی خدا.
   - جلال‌الدین مولوی، شاعر عارف، این پارادوكس يا ناسازه را با ابیاتی با این مضمون بیان کرده است که: «اتحاد پیامبر با خدا، همچون ریختن بحر در کوزه است.»
   - مولوی جایی می‌گوید: قرآن، آیینه‌های ذهن پیامبر است. آن‌چه در دل سخن مولوی مندرج است این است که شخصیت پیامبر، تغییر احوال او و اوقات خوب و بد او، همه در قرآن منعکس هستند.
   - اعتقاد معتزلیان دال بر مخلوق بودن قرآن در میان متکلمان شیعی، تقریباً اعتقادی است بلامنازع. امروز می‌بینید که اصلاح‌گران سنی به موضع شیعیان نزدیک‌تر می‌شوند و اعتقاد مخلوق بودن قرآن را می‌پذیرند.
   - بعضی از جنبه‌های دین به طور تاریخی و فرهنگی شکل گرفته‌اند و امروز دیگر موضوعیت ندارند. همین امر، به عنوان مثال، درباره‌ی مجازات‌های بدنی (مانند سنگسار و بريدن دست و پا) که در قرآن مقرر شده‌اند، صادق است. اگر پیامبر در یک محیط فرهنگی دیگر زندگی می‌کرد، این مجازات‌ها احتمالاً بخشی از پیام او نمی‌بودند.
   - وظیفه‌ی مسلمانان امروز این است که پیام گوهری قرآن را با گذشت زمان ترجمه کنند. این کار درست مانند ترجمه‌ی یک ضرب‌المثل از یک زبان به زبان دیگری است. ضرب‌المثل را تحت‌اللفظی ترجمه نمی‌کنید. ضرب‌المثل دیگری پیدا می‌کنید که همان روح و معنا را داشته باشد، همان مضمون را داشته باشد، ولی شاید همان الفاظ را نداشته باشد. مثلاً در عربی می‌گویند: فلانی خرما به بصره برده است. اگر قرار باشد این را به انگلیسی ترجمه کنید، می‌گویید فلانی زغال‌سنگ به نیوکاسل برده است (يا اگر بخواهيم اين ضرب‌امثل را به فارسي برگردانيم، معلوم است كه مي‌گوييم: زيره به كرمان برده است).
   - «سخن من اين است كه براي درك پديده ناآشناي وحي، مي‌توانيم از پديده آشناتر شاعري (و به طور كلي خلاقيت هنري) مدد بجوئيم و آن را بهتر فهم كنيم. اين فقط در مقام تصور است. مگر غزالي نگفت براي درك پديده وحي، مي‌توانيد از پديده وسوسه شيطاني مدد بگيريد؟ چرا كه ان الشياطين ليوحون الي اوليائهم؟»
   - «امروزه مفهوم شعر به منزله يك خلاقيت متعالي هنري بسيار متفاوت است با آنچه در ذهن امثال ابوجهل و ابولهب مي‌گذشت و استفاده از نماد هنر براي تقريب معناي وحي، نه چيزي از قدر قرآن مي‌كاهد و نه بر قدر ابولهب مي‌افزايد! علامه طباطبايي، وحي را شعور مرموز مي‌خواند و به گمان من هنر مرموز مناسب‌تر مي‌نمايد.»

عبدالكريم سروش


    خب، آنچه خوانديد، تقريباً جان كلام دكتر سروش است كه از قضا سخن تازه‌اي هم نيست و قدمت طرح اين پرسش‌ها تا زمان امام جعفر صادق (ع) به عقب بازمي‌گردد. امّا به نظر مي‌رسد سروش اين‌بار توانسته است به سادگي و نرمي همان پرسش‌ها را در مزرعه انديشه جهان پوياي امروز بپراكند تا جوششي از يقين را درو نمايد ...

احساس مي‌كنم
در بدترين دقايق اين شام مرگ‌زاي
چندين هزار چشمه‌ي خورشيد
در دلم
مي‌جوشد از يقين.
احساس مي‌كنم
در هر كنار و گوشه‌ي‌ اين شوره‌زار يأس
چندين هزار جنگل شاداب
ناگهان
مي‌رويد از زمين.
                                      احمد شاملو

    اينك فارغ از اينكه دكتر سروش در طرح پرسش‌هايش تا چه اندازه صادق بوده يا حق داشته است (چرا كه نگارنده خود را در حد قضاوت اصل موضوع نمي‌بيند)، به شدت با نحوه‌ي برخورد با ايشان و امثال ايشان (ماجراي كديور، يوسفي اشكوري، آغاجري و ... را هنوز از ياد نبرده‌ايم) مخالفم.
    مگر همين ما دنياي غرب را به سخره نمي‌گيريم كه چرا در مورد هولوكاس، خط قرمز تعيين كرده و نمي‌گذارد كه مخالفين و مرددين در باره ماهيت و ابعاد آن واقعه‌ي تاريخي نقد و پرسش خود را طرح كنند؟ پس ما باید نشان دهيم كه توان هر نوع بحث را داريم. چرا كه به قول شهيد مطهري، کسانی كه در هر مقوله‌ای تعصب نشان مي‌دهند، حتماً احساس ضعف دارند. به عبارتي ساده‌تر: تعصب يعني پذيرش ضعف. خداي ناكرده ما كه ضعف نداريم، داريم؟! پس چرا از داشتن چشم خدابيني بترسيم؟

نيستند مدعي جز خويشتن را
كه دارد پرده‌ي پندار در پيش
گرت چشم خدا‌بيني ببخشيد
نبيني هيچ‌كس عاجز‌تر از خويش
                                               سعدي

    راستي چرا درنمي‌يابيم كه در دوران امروز به دشواري بتوان پذيرفت كه مي‌شود با اعمال زور و صرفاً بدون اينكه كسي فكر كند، مي‌توان آدمي را به سرمنزل مقصود رسانده و آرام كرد. يادمان باشد: تربيت يك كيفيت است كه به انسان منتقل مي‌شود تا بتواند خوب را از بد تشخيص دهد و نه اينكه اگر كسي را تربيت كرديم، يعني او را از همه مراحل گذرانده و به سرمنزل مقصود رسانده‌ايم.
    در ضمن وقتي منتقدان دكتر سروش از عقايد ايشان با عنوان «سموم فكري» ياد مي‌كنند، يعني اعتراف دارند كه اساساً براي آزادي پشيزي ارزش قايل نيستند، چون از نظر آنها يك طرز فكر درست است و بقيه طرز فكرها سموم فكري هستند. چگونه است كه اين موضوع ساده را درنمي‌يابيم كه حوزه فكر و انديشه با حوزه اعتقادات جداست. اصلاً فرض كنيم كه حقانيت اهل بيت اعتقاد من و شماست و قابل احترام. ولي در حوزه انديشه و فكر كه بايد اين اثبات شود و مسلماً ما بايد ابزار فكري و انديشه‌اي براي اثبات آن داشته باشيم. درست است؟

آنكه او باشد حسود آفتاب ؛ كور مي‌گردد ز نور آفتاب


    مي‌خواهم بگويم: همان‌طور كه «بزرگي يك انديشمند صاحب‌نظر و نخبه تنها به پاسخ‌هايي نيست كه به پرسش‌هاي گذشته مي‌دهد؛ بلكه به پرسش‌هايي نيز بستگي دارد كه در برابر پاسخ‌هاي گذشته قرار مي‌دهد.» بايد بپذيريم كه عبدالكريم سروش را نيز مي‌توان از منظر اين سخن ارزيابي كرده و براي طرح پرسش‌ها و جسارتش در هنجارشكني جامعه سنتي امروز احترام قايل شد. چرا كه به گمان من، كلام سروش به گونه‌اي است كه هرچند مي‌توان با آن مخالفت كرد، امّا به دشواري بتوان خود را مهار كرده و در باره‌ي آن بر قليان انديشه افسار زد.
    از همين روست كه بايد صميمانه و خالصانه تأسف عميق خود را از زيستن در نظامي سياسي اعلام كنم كه به رغم برخورداري از مراكز متعدد حوزوي و فرهنگي و ارشادي و تبليغاتي و ده‌ها هزار روحاني و حوزه‌رفته و دانشمند علوم ديني و فيلسوف اسلامي، هنوز فرد يا افراد شاخص چنداني پيدا نمي‌شوند كه بدون هوچي‌گري و لعن و تكفير و تهديد و اعدام انقلابي! جوابي عالمانه و ساده و بدون پيچ و تاب فلسفي به چنين اظهاراتي بدهند.
    اصلاً مگر يادمان رفته كه در همين دين اسلام – كه اغلب منتقدين سروش سنگش را به سينه مي‌زنند - اظهار نظر براي همه آزاد اعلام شده و حتي پروردگار عالم در قرآن كريم نشان داده كه «نخست بايد سخنان دشمنان و مخالفان را بيان كرد و سپس پاسخ آنان را داد.» پس چرا بترسيم كه كسي پرسشي دارد و آن را بيان مي‌كند و چرا در برابر هر پرسش و ترديدي از چماق تكفير و ارتداد و اعدام سود بجوييم؟! تجربه سلمان رشدي را از خاطر نبريم، به راستي من از شما مي‌پرسم: برخورد انكاري و جبري با او، مخالفانش را در نزد افكار عمومي بزرگ كرد يا او را مشهورتر ساخت و كتاب‌هاي معمولي‌اش را به بالاي فهرست پرفروش‌ها هدايت نمود؟
    دوستان عزيز: تاكنون این پرسش را با خود مرور كرده‌ايد که چرا در اوایل انقلاب فضا آنقدر باز و آزاد بود كه حتي در رسانه ملي شاهد مناظره مستقيم كمونيست‌ها و شهيد بهشتي و مطهري مي‌بوديم؛ اما حالا كار را به جايي رسانده‌ايم كه حتي یک نفر هم پیدا نمی‌شود تا در فضایی آزاد و علمی و در یک مناظره‌ي بي‌تنش، پاسخ درستی به این قبیل مسایل و تشکیکات بدهد. نكند ديگر اسلام مطهری‌پرور و بهشتی‌پرور تدریس و تعلیم نمی‌شود؟ يا آنچه از مطهري و بهشتي نقل مي‌شود هم رؤيا و افسانه بوده و مصرف تاريخي داشته؟! و يا اينكه برخي حسادت‌ها و بخل‌ها كر و كورمان كرده است ...

خود حسد نقصان و عيب ديگر است
بلكه از جمله كمي‌ها بدتر است
آنكه او باشد حسود آفتاب
كور مي‌گردد ز نور آفتاب

                                     مولانا

بگذاريم آفتاب هر كجا كه دلش مي خواهد بتابد ...

     ببينيد! من هم مثل همه شما در همين نظام بزرگ شده و تربيت يافته‌ي همين جمهوري اسلامي‌ام. تمام آموزه‌‌هاي ديني و عقيدتي‌ام را هم در كتاب‌هاي درسي و دانشگاهي توسط روحانيون همين نظام در تريبون‌هاي مختلف فراگرفته‌ام. بدون آنكه بتوانم آنجا كه لازم بوده و بدون دلهره از عواقب آزادي پس از بيان، به تشريح پرسش‌ها و ترديدهايم بپردازم. از همين روست كه اغلب جوانان به اينكه روحانيت و آموزه‌هايي كه به آنها ياد داده‌اند، كامل نيست و با گرايش خاصي شكل گرفته، باور دارند. در حقيقت، روحانيت از وظيفه اصلي خود در جامعه كه در واقع تبيين و ارايه بدون گرايش سياسي دين در جامعه است، به سمت تفسيري از دين رفته كه بتواند حكومت و سياست را اداره كند. به همين دليل، در طول سه دهه‌ي گذشته، به رغم برخورداري از همه نوع امكانات دولتي و حكومتي و تبليغاتي، در زمينه توليد انديشه و فكر بسيار كم‌كار نشان داده و بيشتر به مديريت بحران مشغول شده‌اند تا پيشگيري و خطرپذيري. نمونه‌ي آشكارش نيز همين طرح به اصطلاح ارتقاي امنيت اجتماعي است كه پس از 30 سال دوباره مجبور شده‌ايم با استفاده از نيروي قهريه حجاب دختران و پسران سرزمين‌مان را سامان دهيم! آيا براي انقلابي كه ادعاي صدور فرهنگ و انديشه دارد، چنين رويه‌اي شرم‌آور و خجالت‌بار نيست؟

در سلوكم گفت: پنهان عارفي وارسته‌اي
نقد سالك نيست جز تيمار قلب خسته‌اي
از گلستان جهان گفتم چه باشد بهره؟ گفت:
در بهار عمر، ز ازهار حقيقت دسته‌اي
                                                             علي‌اكبر دهخدا

    واقعاً چرا آغاجري‌ها، كديورها، سروش‌ها و ... نبايد اجازه داشته باشند تا آراي انتقادي و تحليل‌هاي فراحكومتي خويش را مطرح ساخته و انتظار پاسخي بدون تهديد و ارعاب داشته باشند؟
    به قول يك دوست: «اگر روحانيون واقعاً از نظر منطقي و استدلالي براي گفته‌ها و پندارهاي خود چيزي كم ندارند، نه‌تنها نبايد از مطرح شدن نظرات متفاوت بهراسند. بلكه بايد بدانند كه با وجود افرادي همانند سروش حقانيت آنها (اگر واقعاً بر حق هستند) بيشتر اثبات مي‌شود.»

    مجيدي عزيز:
   من از ديدن همان رنگ خدا و بچه‌هاي آسمانت دريافته‌ام: «فقط حق و حقيقت پايدار است و با زور نمي‌توان هيچ ناحقي را بر جاي حق نشاند و به سرمنزل مقصود رساند.» پس چرا خود پيام فيلم‌هايت را و نگاه آسماني‌ات را از ياد برده‌اي؟!
فراموش نكن اين پندا فرزانه را:
هر چيز كه هست آن چنان مي‌بايد
وان چيز كه آن‌چنان نمي‌بايد نيست!

    اميد كه خواست دكتر سروش در نامه اخيرش به آيت‌الله سبحاني تحقق يابد و بتوان با خلق محيطي امن و آرام، در گفت‌وگويي حضوري در اين خصوص، احقاق حق و ابطال باطل عملي شود.
    به قول ملاي رومي: «مرد آخربين، مبارك بنده‌اي است

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 22:50  توسط نگار سلیمانی  |