دوستان می دانند که نویسنده محترم وبلاگ تاریخ و جغرافیا هر از چند گاهی که در یافتن موضوعی تاریخی یا جغرافیایی کم می آورد! لطفی به نگارکها کرده و او را دست پرورده حسین شریعتمداری یا نان خوری قهار به نرخ روز و یا آقایی در لباس خانم و ... می خواند. بارها کوشیده ام که از این لطف لایزال ایشان بگذرم یا به زبان بی زبانی بگویم: این همه وبلاگ در این دنیا وجود دارد ... خب اگر از محتویات آن خوشتان نمی آید چه اجباری است که آن را همواره بخوانید و حرص بخورید؟
تا اینکه امروز این جملات را در ملکوت دیدم:
جملات زير را حسين نوروزی در آن ستون سمت چپ وبلاگاش نوشته است:
«اینجا اجباری نیست. دوست نداری، فکر میکنی بهت توهین میشود، هرچی! نخوان! از خوانده شدن، لذت میبرم. خوانندهای را که بفهمد، روی سرم میگذارم. ولی دلام نمیخواهد نظر کسی را بدانم. حق توست که نخوانی، حق من است که نخواهم نظرت را بدانم. همین!»
خيلی خوشام آمد از اين. گفتم بنويسماش، ننوشته از دنيا نروم! خيلی خوب است آدم با خودش و بقيهی آدمهای دنيا رو راست باشد و حرف دلاش و وضعيتاش را خيلی روشن برای ملت تشريح کند.
گفتم: شاید به این شیوه و با تقلب از حسین نوروزی عزیز و داریوش گرامی بتوانم روزگاری شیرین تر برای آقای عبداللطیف عبادی بیافرینم!
در هر حال ایمیلی از یک هموطن عزیز شیرازی هم بدستم رسیده که می تواند برای آقای عبادی جالب باشد. با این حال صرفاْ به دلیل اجتناب از مجادله بیشتر - که مسلماْ مورد علاقه خوانندگان هیچیک از دو وبلاگ هم نیست - مایل به انتشار آن نیستم و امیدوارم آقای عبادی نیز بتوانند سرانجام موضوعاتی شایسته تر را برای طرح در حوزه تاریخ و جغرافیا بیابند و نشر دهند.
توضيح ضروري:
همان طور كه خوانندگان عزيز اين سطور دريافتهاند، آقاي عبادي بسيار مايل هستند كه اين مباحثات بي حاصل ادامه داشته باشد و به ويژه، نامه آن هموطن شيرازي منتشر شود كه در اينجا اين كار را انجام ميدهم. اميدوارم ايشان نيز مدارك مورد نظر مرا منتشر فرمايند.






























