تبليغاتX
نگارک‌ها - جنون کلمه...

نگارک‌ها

نگاه هشت وبلاگ‌نویس به زشت و زیبای زندگی

اینجا و آن جا، از عرفان می گویند و از عارف می نویسند...بازار داغ جلساتی که حالا تا پسله پستوی کوی و برزن کشیده شده، مثل مکاره ای پر از رنگ و لعاب، استاد و مرید خرید و فروش می شود، خرقه به تن می کنند تا در پناه ذکر و دعا، بی اذن صاحب نفس و کامل نظر، یک شبه نظر باز آسمان های هفت گانه شوند،کشف و شهود کنند، رازهای مستور و گنج های معلق را به طرفه عینی پیش چشم آورند و...مردم مرید شوند و شیره جان و روح دردمندشان تسلیم مشتی غول راه و دزد طریق گردد به بهای هیچ و قدر پوچ...حالا ماجراها پیش چشم است، عرفان سرخ پوستی، کله پوستی، عرفان سبز و سیاه شیطانی، عرفان آمریکای لاتین، روح آفریقایی و...

 

پوسته پوسیده باورهای منحط و منحرف، البته متاثر از شرایط واژگونه معیشت و تنگی معاش، بی هدفی اجتماعی و بازی بزرگان قدرت مدار که به خود مشغولند و صد البته تبلیغات کم رمق و نفس های ضعیف و بی جانی که جان های دردمند را دوا نیستند، به یک کرشمه بازار مکاره عرفان کله پای هفت خط و هفت رنگ، دود می شوند و بی اثر رها می گردد...قصه پر درد و دراز دامنی است...اشک به گونه می دود از یادآوری و بازخوانی حیات اعجوبه های انسانی و اسطوره های توحیدی...هنوز، خیابان مولوی تهران، از فراق امثال شیخ رجبعلی خیاط، شیخ مرتضی زاهد و رسول ترک می نالد...

 

رد جنون شبانه پیرمرد کامل پیداست، چون سیل جاری می شود، جان ها را می شوید و می سوزد به رقص پروانه گرد شمع. از آن همه قدرت برزخی و جان والا، بی ادعا و بی کلام دل خوش دخمه شب می شود و کفایت می کند به کلمه، از او همه همان می بینند که باید، روزها چون دیگران، مثل همه در طلب روزی می دود و عرق می ریزد و می خندد و می گرید و جان های دردمند را تسلی می بخشد. چون عقابی تیز چنگ و تیز پرواز بر بلندای آسمان بالا می رود و بر نفوس فرود می آید به قصد اصلاح و شفا، به قصد صید دل ها برای خدا و کسی نمی داند و نمی بیند او کیست...دردانه نایاب خلقت است، کامل و عارف، عبد صالح که مدعیان بی مایه در برابرش شب پره ای بیش نیستند.

 

چون که صد آمد، نود هم پیش ما است، جنون کلمه، چون به سر نااهل افتاده، روح و روان را جانی کرده، کلمه اگر بااهل به دست اهل رسد، به راستی و کمال، مجنون می کند، اما دست زمانه از اهل کوتاه است و همین، سبب ساز جولان شیادان و غولان راه است...

من این حروف نوشتم، چنان که غیر ندانست،تو هم ز روی عنایت، چنان بخوان، که تو دانی... 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 13:33  توسط سید محمد میرفصیحی  |